وقتی همه خوابیم

آوریل 6, 2009 با dastankhan

وقتی همه خوابیم آخرین ساخته ی بهرام بیضایی سینماگر و نمایشنامه نویس پر آوازه ی ایرانی است . فیلمی با طرفداران سینه چاک و ناقدان تیغ به دست که بر خلاف آثار پیشین این فیلمساز نسبت مخالفان اینبار به موافقان نزدیک است و گاه شاید هم میچربد . حال ببینیم چرا ؟
داستان فیلم ، داستان روابط ِ حاکم بر سینمای ایران و آدمهای آن است . داستان فیلمسازان و فیلمنامه نویسانی که فیلمشان مطابق سلیقه و میلشان ساخته نمیشود . داستان هنرمندانی که دغدغه ی نان خودشان و همکارانشان ایشان را وادار میکند به تن دادن به خواستهای تهیه کنندگان پولدار طماع و بی هنر و بی احساس که فاقد توان درک تمام عواطف بشری هستند .
فیلم تا یکجایی واقعاً بد نبود . من در فصل مقدمه و تا جایی که داستان در داستان بودن فیلم مشخص نشده بود یکجاهایی داشتم سکته میکردم . بعد از این سکانس ( که متأسفانه در آن دو اتفاق مهم فیلم با هم و یکجا واقع شدند ) درگیر نشدن با فیلم سخت ترین کار ممکن برای یک تماشاچی بود و فیلم خوب پیش رفت  و ما را پیش برد ، تا سکانس رستوران .
برخلاف نظر خیلی ها من فکر میکنم که بازیها بسیار خوب و قابل قبول و متناسب با نقش بودند . حسام نواب صفوی بسیار بسیار انتخاب هوشمندانه ای بود . برای خود حسام نواب صفوی هم این گزینش گزینش شجاعانه ای بود ، ساده نیست که آدم برود جلوی دوربینی که بهرام بیضایی پشتش ایستاده است .
نقشی که برای شقایق فراهانی نوشته شده بود اما آنقدر غیر واقعی بود که حتی در آن فضای اغراق آمیز حاکم بر فیلمهای بیضایی هم توی ذوق میزد . این تکنیک خوب و به قولی جواب پس داده ای است که برای درک عذاب حاکم بر داستان ، فیلم عذاب اندکی را به تماشاچی منتقل کند . فکر نکنم قرار بوده باشد که بیننده با شقایق فراهانی احساس همدردی کند . اما میکند .
همه ی اینها به کنار،  نقطه ی مرگ فیلم  فصل پایانی فیلمنامه است . جایی که چکامه چمانی خودش را به جای بازیگر مرد فیلم جا میزند تا به توطئه قتل خودش که پیشتر ناکام مانده بود جامه ی عمل بپوشاند . این فصل طولانی و عذاب آور فاقد هرگونه تعلیق و جاذبه ای نوشته شده . در فضایی که پایان ماجرا ی اصلی لو رفته است دیگر عامل جذاب و کِشنده ای برای آن فصل که بسیار هم طولانی نوشته شده وجود ندارد .
در کل به عنوان یک تماشاچی اگر فیلم در سکانس رستوران تمام شده بود من بسیار بسیار خوشحال تر و راضی تر بودم . دیدن صحنه ی دویدن مرد در باد و تعقیبش توسط پلیس از دیدن برنامه های آیینی ِ بهمن ماه سیما هم عذاب آورتر بود .

پ.ن : موسیقی واقعاً خوب و کامل بود . کادرها مثل همیشه عالی بودند . بازی ها !!! و پیام فیلم جمله شاملو بود جایی که گفت : … غم نان اگر بگذارد

حالا میذاری بخوابم ؟

آوریل 5, 2009 با dastankhan

داستان ” حالا میذاری بخوابم ؟ ” از کتاب ” آن گوشه ی دنج سمت چپ ” نوشته ی “ مهدی ربّی “ است و توسط ” نشر چشمه ” منتشر شده است .
این داستان که کمی بیشتر از سه صفحه است قصه ی زن و شوهری را میگوید که پیش از خواب  در مورد وقایع روز پشت سرگذاشته شان صحبت میکنند و کل قصه حکایت تغییراتی است که زن برای جلوگیری از کژ فهمی شوهر ،  در داستان روز ِ سپری شده اش میدهد .
مواردی که زن در نقلشان دخل و تصرف میکند شاید در زندگی روزمره در زمره ی جزئیات قرار بگیرند ، اما نویسنده با تأکید بسیار بر آنها توجه خواننده را به روش سنتی تفکر مرد ایرانی معطوف میکند . مردی که از ارتباط فکری زنش با همکاران مردش بیم دارد و زن میداند که نباید اورا تحریک کند .
زن ِ قصه ، شوهرش را مدیریت کرده و از دسترسی او به ماوقعی که او را به اشتباه می اندازد جلوگیری میکند . بنظر من نویسنده در طرح موضوع و دفاع از منظرش موفق بوده است . شخصیتها ، گفتگوها و ماجراها باور پذیرند و خواننده با ترکیبشان ارتباط برقرار میکند .
داستان خوبی بود